صحبتهای ورنون پریسلی درباره پسرش - قسمت اول

ادامه مطلب:

 

قسمت اول:

 

عشق من به پسرم حتی قبل از تولد او در 8 ژانویه 1935 آغاز شد. در آن زمان هیچکس فقیرتر از من و همسرم گلادیس در شهر وجود نداشت. با اینحال ما خیلی مشتاق و هیجانزده بودیم زمانی که فهمیدیم بزودی بچه دار خواهیم شد. در آن زمان من تنها 18 سال داشتم و اصلا به ذهنم نمیرسید که من میبایست به گلادیس و بچه کمکی بکنم.
بدنیا آمدن الویس برای همسرم بسیار طولانی و سخت بود و درد زایمانش لحظه به لحظه بیشتر میشد و مرا عصبانی میکرد.
پدر و مادر من نیز در آن زمان درخانه ما بودند بهمراه دو زن. یک قابله و یک دکتر.
بعد از گذشتن زمانی که برای من مانند یک زمان بی سرانجام گذشت ، بچه متولد شد. اما او مرده بود. من در غم از دست رفتن بچه بسیار اندوهناک بودم. در این لحظه پدرم دستش را روی شکم همسرم گذاشت و به من گفت: ورنون بچه دیگری در اینجا وجود دارد؟
سپس "الویس" بدنیا آمد.
در آن زمان علم پزشکی به اندازه کافی برای تشخیص حاملگی دوقلو پیشرفت نکرده بود.  و بدنیا آمدن او ما را به کلی سورپرایز کرد.
پسرهای دوقلوی ما تا اندازه زیادی به هم شبیه بودند. اما من تصور نمیکنم که آنها دوقلوهای همسان بوده باشند.
با اینکه نوزاد اول مرده بدنیا آمده بود ، ما او را جسی نامیدیم که اسم میانی پدرم بود و نوزاد دوم را الویس نامیدیم که نام میانی من بود.و نام میانی جسی را گارون و نام میانی الویس را آرون گذاشتیم.

Vernon_Elvis_Gladys-1937

البته هم الویس و هم من معتقد بودیم که اگر برادر او زنده میماند شاید سرنوشت الویس به کلی تغییر میکرد. من به این نتیجه رسیده ام که حرفه و رسالت الویس برای جهان ، از روز آغاز زندگیش نوشته شده بود.
در همان دوران کودکی الویس ، من و گلادیس متوجه شدیم که خداوند یک فرزند خارق العاده و استثناعی به ما هدیه کرده است.
من و گلادیس به داشتن الویس بسیار افتخار میکردیم و از داشتن او بسیار شادمان بودیم و دوست داشتیم بچه های بیشتری داشته باشیم. اما این اتفاق هیچگاه نیفتاد و گلادیس هرگز باردار نشد. تمام پزشکان از معالجه عاجز مانده بودند چون هیچ دلیل پزشکی برای این قضیه وجود نداشت و من و گلادیس هر دو در سلامت کامل به سر میبردیم اما بچه دار نمیشدیم.

 

در سال 1945  ، زمانی که الویس 10 ساله بود ، دلیل این قضیه به صورت خیلی ساده ای بر من آشکار شد ، به طریقی که نمیتوانم درست توضیح دهم. فقط همین اندازه میگویم که خداوند با قلب من صحبت کرد و به من گفت: الویس تنها فرزندی است که شما خواهید داشت و تنها فرزندی است به آن نیاز دارید. الویس یک هدیه استثناعی برای شماست که زندگی شما را تکمیل میکند.جسی کوچک مرد و پس از الویس نیز فرزند دیگری بدنیا نیامد. زیرا خداوند از بهترینها فقط یک عدد می آفریند!

 Vernon_elvis-1945

در آن زمان من خادم کلیسای Assembly of God در شرق تپولو بودم و هر یکشنبه  با الویس در کلیسا صحبت میکردم.بعدها وقتی ما به شهر ممفیس نقل مکان کردیم او در کلیسا غسل تعمید داده شد.

الویس با مادرش رابطه بسیار نزدیکی داشت. او عادت داشت مادرش را با نام خودمانی baby صدا کند.او همچنین با من نیز رابطه بسیار نزدیکی داشت. ما یک رابطه خانوادگی فوق العاده با یکدیگر داشتیم.

من هیچ هدفی را برای او تعیین نکرده بودم و او را تحت فشار نمیگذاشتم. بعضی پدرها دوست دارند پسرشان یک فوتبالیست یا وکیل یا ... باشد. اما من فقط میخواستم الویس چیزی باشد که خوشحالش میکند.

زمانیکه او یک پسربچه بود ، روزی به او گفتم که با من به شکار بیاید. ولی او به من گفت : "پدر من دوست ندارم حیوانات را بکشم. " . من نیز او را وادار به این کار نکردم.

یکبار در شش سالگیش اتفاق وحشتناکی افتاد. او به بیماری دیفتیری دچار شد و تب بسیار شدیدی داشت و مدام تشنج میکرد. من و گلادیس بسیار نگران بودیم چون چنین به نظر میرسید که او را از دست خواهیم داد. و حتی دکتر هم از معالجه او نا امید شد. او به ما گفت: دیگر کاری از دست من ساخته نیست . شاید بهتر باشد دکتر دیگری خبر کنید!

در این هنگام بود که من و گلادیس به سوی خداوند ، آن شفادهنده بزرگ ، دست به دعا برداشتیم. ما به دعا اعتقاد داشتیم . ما به معجزه اعتقاد داشتیم. ما باهم دعا کردیم و از خدا خواستیم که برای پسر ما معجزه کند.... آن شب دیدیم که حال الویس کمی بهتر است. خداوند معجزه ای  که از او خواسته بودیم را فرستاده بود. و این بار دیگر به من ثابت کرد که زندگی الویس یک زندگی استثناعی است و خداوند با اوست.

منظور من از زندگی استثناعی این نیست که گمان میکردم او روزی مشهور خواهد شد.  نه . این فکر حتی به ذهن من نیز خطور نمیکرد. یک انسان نباید حتما یک خواننده یا یک ستاره سینما یا یک رئیس جمهور باشد تا فرد منحصر به فردی باشد ، او میتواند یک راننده کامیون یا یک کشاورز یا... باشد ، اما دینش را به زندگی ادا کند.

من فقط این را میدانم که الویس رسالتی در این دنیا داشت که راه بسیاری را تغییر داد و دستانش در دستان خداوند قرار داشت.

 

 

منبع: http://www.elvisinfonet.com/interview_vernon_presley.html

 

ادامه دارد....

 

-------------------------------------------------------------

 

 

صفحه مقاله ها

 

----------------------------------------------------------------

همچنین در اینجا ببینید:

صحبتهای ورنون پریسلی ، پدر الویس  (قسمت دوم)

صحبتهای ورنون پریسلی درباره پسرش - قسمت دوم


صحبتهای ورنون پریسلی ، پدر الویس  (قسمت سوم)

صحبتهای ورنون پریسلی درباره پسرش - قسمت سوم 

صحبتهای ورنون پریسلی ، پدر الویس  (قسمت چهارم)

صحبتهای ورنون پریسلی درباره پسرش - قسمت چهارم

 

 

 

 

/ 15 نظر / 132 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطیما

جالب بود ممنون. این همون مصاحبه ای که توی سی دی ها برای من فرستادی؟ واقعا راست میگه که خدا از خوبها یه دونه می افرینه.

فاطیما

الویس اصلا شبیه بدرو مادرش نیست.ولی قلب مهربونش عین قلبه مادرشه.وهمچنین محبته توی نکاهش.

فاطیما

https://www.youtube.com/watch?v=XlfcvUtUoOM

فاطیما

https://www.youtube.com/watch?v=SV6ICc7YXAA

فاطیما

https://www.youtube.com/watch?v=S8kUdj25sqE&app=desktop

فاطیما

https://www.facebook.com/137840502951433/photos/pcb.807078072694336/807077789361031/?type=1

فاطیما

https://www.facebook.com/137840502951433/photos/pcb.807078072694336/807077789361031/?type=1

فاطیما

https://www.youtube.com/watch?v=drcH6pMmPEw&feature=youtu.be

فاطیما

https://www.youtube.com/watch?v=EKab0Uu6kFQ&index=26&list=RDa3xQrSf-OcQ

فاطیما

https://www.youtube.com/watch?v=9JS-dhZCCCg